تبليغاتX
معجزه نگاه تو
عشق چیست؟؟؟ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 18:20
 

هرجا از عاشقی بپرسید عشق چیست

تنها به زخم های خود اشاره میکند.

((عشق، ترجمه زخم است.))

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

فک کن... چهارشنبه سی ام فروردین 1391 19:22
 

   تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جاذبه سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 16:53
 

هیچ جاذبه ای ندارم اما نمیدانم چرا مانند آهنربایی قطب های مثبت و منفی به من نزدیک می شوند؟؟؟

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

سفر... چهارشنبه دوم فروردین 1391 23:59
 

 نوروز هر سال " سفر" میرفتیم و با "پس انداز "پول های عیدیهایمان" حساب جیبهایمان"را"سنگین می کردیم...

 

نوروز امسال...

"سفرمیرویم تا کمی از "پس انداز انسانیتمان"خرج کنیم...

شاید "حساب دلمان" کمی "سبک" شود...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

اهواز... پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 16:9
 

پ ن:

خدایا ! تو را شکر میکنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم...

 

به امید خدا پول و هزینه سفر جور شد . یه کم از داروهای پزشکی و مسواک خمیردندون هم با رایزنی جور کردیم.

فقط مونده بلیط

خدایا لیاقت انجام این کار رو ازم نگیر

 

---خصوصی: کسی تو راه آهن آشنا نداره؟؟؟واسه تاریخ ۴ عید ۱۵ تا بلیط میخام واسه اهواز.

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

آسمان یکشنبه هفتم اسفند 1390 16:58
 

   خدایا

             دستم به آسمانت نمی رسد

   اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جنگ در سر میز شام!!! چهارشنبه سوم اسفند 1390 18:18

روايتي از رويارويي دو فرمانده ايراني و عراقي، سالها پس از جنگ
جنگ در سر ميز شام!


«در آبادان بودم، در يكي از هتل هايي كه در زمان جنگ يكي از مراكز فرماندهي بوده. رفته بودم تا براي يكي از داستان هايي كه مي خواستم بنويسم، تحقيق كنم و جاهايي را ببينم. روز دوم يا شايد سوم بود كه چند نفر از كساني را كه از زمان جنگ مي شناختم، ديدم. يكي از آنها، از فرماندهان جنگ 8ساله بود. در سرسراي هتل همديگر را ديديم و خيلي زود بحث كشيده شد به روزهاي جنگ و او خنده خنده پرسيد امشب كجايي و بعد دعوتم كرد به يك ضيافت. او درباره آن چيزي نگفت و من هم بيشتر نپرسيدم.
هوا تاريك شده بود و من تازه از بيانگردي برگشته بودم هتل كه آمدند دنبالم. لباس عوض كردم و رفتم پايين. در يكي از سالن هاي كوچك، 3نفر دور ميز نشسته بودند؛ آرام و ساكت. فرمانده، آن 2نفر را معرفي كرد؛ ايشان فرمانده لشكر يكم عراق در عمليات فتح المبين هستند.
پير ژنرالي بود قد بلند، سيه چرده، با پيشاني چروك كه همان طور نشسته، به عصاي دسته اطلسي خود تكيه داده بود. آن ديگري مترجم بود.
سرميز نشستم و پيشخدمت ها آرام و با طمأنينه، شروع كردند به چيدن ميز شام. اما من بي توجه به آنها، هيجان زده از ديدار 2فرمانده اي كه سال ها رودرروي هم جنگيده و حالا سر ميز شام روبه روي هم بودند، محو تماشا بودم. اول از چگونگي شروع جنگ گفتند و صحبتشان كشيده شد به عمليات فتح المبين در شرق دزفول. ژنرال عراقي در حالي كه دستمال سفيد را جلوي پيراهنش آويزان مي كرد، گفت كه به خاطر اهميت منطقه شرق دزفول و ارتفاعات رادار، صدام حسين شخصا او و لشكرش را مأمور كرده بود كه در منطقه جلوي ايراني ها بجنگد. بعد ساكت شد و چشم دوخت به فرمانده ايراني و من برق غرور را در چشم هايش ديدم.
دلم نمي خواست در جنگ در سر ميز شام «ما» مغلوب شويم و در ادامه صحبت ها كه گاه فرمانده عراقي از چگونگي شيوه نبرد و هدايت نيروهايش مي گفت و مي گفت كه چگونه نيروهاي شما را تارومار كردم، تمام نگاهم به فرمانده ايراني بود تا او هم چيزي رو كند اما انگار چنين نبود 2فرمانده، آرام باقاشق و چنگال بازي مي كردند اما مي ديدم كه هنوز هم در حال زور آزمايي هستند و گاه اين يكي ديگري را عقب مي راند و گاه ديگري پيش مي رفت و آن يكي عقب مي نشست.
به گمانم 2 ساعتي اين غذا خوردن طول كشيده بود و دو طرف داشتند از نفس مي افتادند كه فرمانده ايراني در آمد كه در نيمه دوم اسفند 1360، يكي از فرماندهان رده گردان شما كه مأمور جنگيدن در تپه سبز- در غرب شوش و رودخانه كرخه- بود، كشته شد. ژنرال عراقي در حالي كه انگشت اشاره اش را تكان تكان مي داد، گفت بله، بله. او فرمانده شجاعي بود كه با گلوله خمپاره نيروهاي شما كشته شد.
فرمانده ايراني گفت: «و شما بلافاصله يكي ديگر را به جانشيني او انتخاب كرديد و اتفاقا خودت براي معرفي او به نيروهايش، به غرب شوش و تپه سبز آمدي.»
فرمانده عراقي كه انگار تعجب كرده بود اينها را از كجا مي داند، سرتكان داد و گفت: «بله، خودم آمدم. آمدم تا به نيروهايم روحيه بدهم و آنها را به جنگ تشويق كنم....».
اينجا بود كه فرمانده ايراني، قاشق و چنگالش را زمين گذاشت و آرام گفت: «خودم تو را ديدم كه آمدي، با يك نفربر زرهي ساخت شوروي».
ژنرال عراقي لحظه اي جا خورد. خواست چيزي بگويد اما فرمانده ايراني بلافاصله پرسيد: «حسن باقري را مي شناختي»؟
ژنرال عراقي تندي گفت: «بله... بله، فرمانده زيرك و لايقي بود. او 2سال اول جنگ را براي شما پيش برد و شانس آورديم كه او را خيلي زود از دست داديد».
فرمانده ايراني ادامه داد: «او مرا فرستاد تا مواظب باشم نيروهاي بي تجربه ما به سوي تو شليك نكنند.»
فرمانده عراقي هاج و واج مانده بود. تعجب من هم كمتر از او نبود. فرمانده ايراني مكثي كرد و ادامه داد: «ما مي خواستيم در غرب دزفول عمليات كنيم و شما را از خاك كشورمان عقب برانيم. همه چيز آماده بود. حسن باقري لحظه به لحظه حركت نيروهاي شما را دنبال مي كرد و از طريق خبر چين ها و شنود بي سيم ها، مي دانست كه قرار است بيايي تپه سبز. مرا به قرارگاه فرماندهي اش فرا خواند و درباره تو صحبت كرد. گفت فرمانده لشكر يكم عراق فرمانده نالايق و ترسويي است و بايد كاري كنيم تا اين چند روزه هم به او آسيبي نرسد يا او را عوض نكنند كه معلوم نيست جانشين او چه كسي باشد. به همين خاطر، گفت برو تپه سبز و هدايت آتش نيروهاي خودي را به دست بگير تا فرمانده لشكر يك به سلامت بيايد و برگردد. آن روز، از صبح كه وارد خط مقدم خودتان شدي. من تو را زير نظر داشتم تا وقتي كه برگشتي و من خبر سلامتي ات را به فرمانده ام حسن باقري دادم.»
ضيافت بي هيچ گفت وگوي اضافه اي پايان يافت!

                                                                                احمددهقان(روزنامه کیهان)

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده!!! چهارشنبه سوم اسفند 1390 17:38
 

 

  ولی من نمی دونم چرا ((سیدعلی)) ما میفرماین : این عمار؟؟؟

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده! دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 0:3
 

 اینا چیه زدی رو در و دیوار اتاقت ... ؟؟!!! اینجا حسینیه شهداست ... ؟! یا معراج شهدا... ؟!

 

یه گلی ! بلبلی! چیزی ، اصلا تو عکسای جدید تام کروز و امیرخان و نیکول کیدمن و ... دیدی !

گرافیکشون حرف نداره ! بگیر یه چند تا از اونا رو بزن تو اتاقت ... !!!

آدم ببینه صفا کنه با تر و تیپشون !

                      

                                                    شهید

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده پنجشنبه بیستم بهمن 1390 18:10
 

این هتل پارس بالای شهر که هست ... !!! میگن واسه یه جشن عروسی ، اونم فقط چند ساعت ، یه ۱۰ میلیونی در میاد ... !!!

ولی خیلی کلاس داره ... !

میتونم سرمو با افتخار جلو فک و فامیل و دوستام بالا بگیرم ... !

اونوقت ببخشیدا توی عقب مونده میگی میخوام گرمی جشن عروسیم  خاکای گرم شلمچه باشه ... !!!

<< میگم که عقب مونده ای ! چیکارت کنم !!>> 

 

هتل پارسشلمچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

....

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

قسمت آخر((آخرین نفر از آن عهد قدیمی)) جمعه چهاردهم بهمن 1390 15:6
 

این عصیانگری به حدی بالا گرفت که مردم فکر کردند آخر الزمان شده و ظهور حضرت مهدی (عج) نزدیک است . همگی دست به دعا برداشتند تا شاید تعجیل صورت گیرد و منتظر ماندند تا سربازان با دستور فرماندهان خود شهر را خالی کردند...

زنی از بزرگان شهر که حرفش خریدار داشت و به بی بی بزرگ معروف بود ، مردم را جمع کرد و  به آنها گفت : <<اگر امام زمان (عج) ظهور نکرد و به یاری ما نیامد ، یعنی هنوز آن ۳۱۳ یار کامل نشده و ما که ادعا می کنیم او را کمک می کنیم ، ادعاهایمان واهی است . این بلا ، بلایی بود که به واسطه ی فراموش کردن ایشان بر سرمان نازل شد . حالا من از طرف شما نذر می کنم از این به بعد در هر خانواده اولین پسری که به دنیا می آید ، اسمش را مهدی بگذاریم تا دیگر از یادمان نرود که ما منتظر ظهور ایشان هستیم و این کار را تا وقتی تعداد ((مهدی )) ها به ۳۱۳ نرسیده ادامه می دهیم ...>>

 

پرستاری که تا آن وقت ندیده بودمش به سمتم آمد و روبه رویم ایستاد .

- به دنیا آمد؟

پرستار لبخندی زد :

- چندمی است؟

- سیصد و سیزدهمی!

-آره ...

ـ نه ببخشید ، حواسم نبود ، اولی است .

- دوست داشتید چی باشد ؟

- پسر باشد... حالا سالم باشد یا دختر هیچ فرقی نمی کند!!!

پرستار از عرق پیشانی و رعشه دستم و از پرت و پلاهایی که می گفتم فهمید که نباید زیاد معطل کند.

- اگر مژدگانی ما یادتان نرود ، شما صاحب یک پسر کاکل زری شده اید.

دهان پرستار را می دیدم که باز و بسته میشد و چشمانش که هنوز متعجبانه نگاهم میگرد.

همیشه فکر میکردم اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرم فریادی می زنم که گلویم آسیب ببیند یا چنان بالا بپرم که که از پایین آمدنم پایم طوری بشود ...

ولی بغضی سنگین به جان گلویم افتاده بود و پایم لرزشی عجیب گرفته بود .

بغضم ترکید و به سمت پنجره دویدم

سرم را بیرون کردم.

- خدایـــــــــــــــــــــــــــــــا شکـــــــــــــــــــــــــرت!

اشک یکدفعه صورتم را خیس کرد . ماه فروغ ستاره ها را کم کرده بود .

- آقــــــــــــــــــــــا ! این هم عهد و نظر ما. آخرین غلامت هم آومد ، آقــــــــــــــــا...

 

برگشتم . عهدنامه و دفترچه را برداشتم . گردنبند را گرفته بودم توی دستم که به فاطمه هدیه کنم .

زیر طرح داستانی که در بیمارستان نوشته بودم قلم را لغزاندم:

((نام داستان : آخرین نفر از آن عهد قدیمی))

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

سه شنبه یازدهم بهمن 1390 13:47
 

 

کلاغ پر

گنجشک پر
 
دلم پر
 
اگه به یادم نباشی

تو هم پر

پر

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

رفتم و روی صندلی نشستم ... دل توی دلم نبود . عهدنامه را در دست گرفتم. معجزه می کرد . آرامش خاصی بهم می داد . عهدنامه را باز کردم ...

نام بابا و پدربزرگ و پدر پدربزرگ و پدرپدرپدر بزرگ و ... مهدی بود.... همگی پسر اول خانواده شان بودند...

دوباره شمردم :( یک. دو . سه . چهار .........سیصدونه. سیصدو ده . سیصدو یازده . سیصدو دوازده و...))

من منتظر سیصد و سیزدهمی بودم...

 

عهدنامه هم نتوانست بر انتظارم کاری کند . دفترچه کوچکی را که در آن طرح داستان مینوشتم درآوردم و طرح هایی را که هنوز داستانش نکرده بودم را مرور کردم .قلمم را از جیبم بیرون آوردم و طبق معمول همیشه که برای طرحی فکر می کردم و چیزی به ذهنم نمی رسید ، توی دفترچه خط های بی هدف کشیدم .

پرستاری سمتم آمد . بلند شدم . عهدنامه و دفترچه روی زمین افتاد .

- خبری نشده خانم پرستار؟؟؟

- نه هنوز ولی دیگر وقتش است.

انتظار همیشه برایم سخت بود . لامپ های راهرو یکی در میان خاموش بودند . دنبال کلیدشان گشتم . همانجا کنار صندلی چند کلید بود . اولی را امتحان کردم . دومی را و سومی را ...

لامپ ها روشن شد .

زیر لب زمزمه کردم :<< امشب باید نور باران باشد .>>

عهد نامه و دفترچه را از روی زمین برداشتم . به نظرم رسید این اتفاق تاریخی و این عهد را داستان کنم . از بی هدف خط کشیدن دست برداشتم :

 

بسمه الحق

طرح این داستان نرود از یادم

با وجود اعلام بی طرفی ایران قوای متفقین هنگام جنگ جهانی دوم آن را تصرف کردند .ضعف حکومت مرکزی باعث شد هیچ مقاومتی در برابر این تصرف صورت نگیرد. این عدم مقابله جسارت سربازان اجنبی را بیشتر کرد و آنها را برای دست درازی به اموال و ناموس مردم آزاد گذاشت .

در یکی از شهرهای کوچک حاشیه کویر که مردمش عمدتا با هم فامیل بودند  مردها همگی دست به دست هم دادند تا دشمن نتواند داخل شهر شود . در بیرون شهر جنگی سخت و البته کوتاه در گرفت که نتیجه اش شهادت بسیاری از مردان بود . بعد از آن سربازان متفقین وارد شهر شدند . خانه ها آتش گرفت ، حرمت ها شکسته شد ، خون ها ریخته شد ، اموال غارت شد و ... .

این عصیانگری به حدی بالا گرفت که مردم فکر کردند آخر الزمان شده و ظهور حضرت مهدی (عج) نزدیک است . همگی دست به دعا برداشتند تا شاید تعجیل صورت گیرد و منتظر ماندند تا سربازان با دستور فرماندهان خود شهر را خالی کردند...

 

 و این داستان ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

سخنی قابل تامل از دکتر شریعتی پنجشنبه پانزدهم دی 1390 8:29
 

 اگر غرور نبود  چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم....

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

دل... چهارشنبه چهاردهم دی 1390 18:5
 

دل

این کلمه بی نقطه ...

گاهی اندازه یه دنیا برات تنگ میشه...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

فاصله شنبه دهم دی 1390 17:27
از اونجایی که تو هستی...



          تا آسمون چقدر فاصله است؟؟؟
نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

کربلا دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 16:32
 

پ ن:

امروز بهم زنگ زدن ... خبر برنده شدن برات کربلا...

تو جای من بودی چه احساسی بهت دست میداد؟؟؟؟

با داشتن این همه بار گناه رو دوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اگه جوابی داشتی حتما بهم بگو.... من که حسابی هنگیدم...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده دوشنبه چهاردهم آذر 1390 16:56
 

 روز عاشورا (سال ۸۸) میان تو خیابون پرچم و خیمه ها و عزاداری امام حسینو به آتیش و خاک و خون میکشن...!!

دست میزنن و سوت میکشن و هزار تا غلط دیگه و ...!!!

اونوقت تو پیرهن مشکیتو که از چندین روز قبل از محرم که پوشیدی و الان چندین روز از ماه صفر داره میگذره ! هنوز نتونستی ازش دل بکنی و اونو در آری...!!!

و هر کس هم که توی این مدت تو رو دیده بهت گفته خدا بد نده...؟ ! تو هم یه لبخند بدتر از صدتا گریه به زور مهمون لبات کردی و گفتی نه!خدا بد نداده! خیالت آسودهٍ ، آسوده ....!!! اینو واسه عزای اربابم حسین پوشیدم...!!! اونم بهت میگه <<هٍ >> که معمولا معنیش این میشه!<<خداشفات بده!>>

اونوقت تو هنوز عاقل نشدی و میگی !!!:

دوس دارم دیوونه تر از همه باشم / دوس دارم در به در فاطمه باشم / دوس دارم یه ظهر عاشورا آقاجون / تشنه لب گریه کن علقمه باشم...///

 

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

نیش شنبه پنجم آذر 1390 19:15
 

 ب غیر از زخم زبون و نیش و طعنه ِچیز دیگه ای بلد نیستی؟؟؟

 

- پ ن : اینو یکی از همکاران بهم گفت...

یعنی من اینقدر موجود آزاردهنده ایی هستم؟؟؟؟

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده جمعه بیست و چهارم تیر 1390 19:46
 

جهان متمدن شده!!!

 

ولی نمیدونم چرا بعضی ها نفس شون داره تنگ میاد.......!!!!

                                   جانباز شیمیایی

                                  

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

قسمت سوم((آخرین نفر از آن عهد قدیمی)) جمعه بیست و چهارم تیر 1390 19:31
 

نسیم خنکی می وزید. خنکی اش را روی گونه هایم احساس کردم . ..

 

عهدنامه را توی ساک نوزادکوچکم گذاشتم . خیابان و کوچه هایش خلوت خلوت بودند. اما آسمان پر بود از ستاره ... به آسمان نگاه کردم و باز زیر لب گفتم :((امشب باید نور باران باشد ... ))

 

از دور بیمارستان به چشم می خورد . راه در راه کوتاه شدن بود و اشتیاق من برای رسیدن به معشوق بیشتر و بیشتر ...

به ساعت نگاه کردم ... چیزی به نیمه شب نمانده بود ... همینطور راهی تا بیمارستان...

از تیرهای چراغ برق یکی یکی عبور می کردم تا به بیمارستان رسیدم . انگار همه از آن بالا با حسرت نگاهم کردند و با من همراهی می کردند این نجوا را :((امشب باید نور باران باشد....))

 

ناگهان ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت . به ناگاه دست در جیب کتم کردم تا مطمئن شوم هدیه را همراه خود آورده ام . گردنبند جدم که قرار بود برای مادر آخرین نفر شود...

سوار آسانسور شدم ... طبقه هفتم .... در باز شد ... توی این طبقه هیچ آشنایی نبود ... دوست داشتم این سعادت را تنهایی به پوست و گوشتم مزه کنم ...

 

به سراغ سرپرستاری رفتم ...

- سلام خانم . فرمودید برو نیمه شب بیا. اومدم . چه خبر ؟؟؟

- شما آقای مهدی ... ؟؟؟

- بله خودم هستم...

از بالای عینک ته استکانیش ور اندازم کرد...

-اولیه؟؟؟

- بله!!!

-پس بخاطر همین یه مقدار دیر شد

- نه !!! اتفاقا ۲ ماه هم زودتر میخاد بیاد پسرم ... مطمئنم پسر است والا عجله نمی کرد...

- مگه سونوگرافی معلوم نکرده بچه پسره یا دختر؟؟؟

- نخواستیم که بدونیم . هر چی خدا بخواد ...

- یعنی چی ؟؟؟

- هیچی ... فقط بگید من الان باید چیکار کنم؟؟؟

- باید یه مقدار صبر کنید...

 

رفتم و روی صندلی نشستم ... دل توی دلم نبود . عهدنامه را در دست گرفتم. معجزه می کرد . آرامش خاصی بهم می داد . عهدنامه را باز کردم ...

نام بابا و پدربزرگ و پدر پدربزرگ و پدرپدرپدر بزرگ و ... مهدی بود.... همگی پسر اول خانواده شان بودند...

دوباره شمردم :( یک. دو . سه . چهار .........سیصدونه. سیصدو ده . سیصدو یازده . سیصدو دوازده و...))

من منتظر سیصد و سیزدهمی بودم...

 

ادامه دارد...

پ ن۱: تنها دلیل نوشتن این داستان * بهانه ایی برای گشایش و فرج آقا*ست. پس التماس دعا و صلوات بعد از خواندن داستان فراموش نشود...

پ ن ۲ : تشکر ویژه از یه بنده ی خیلی خوب و ویژه خدا که اومد و داستانمو خوند...

امیدوارم از این به بعد حداقل یه پیغامی ، حرفی ، نصیحتی از اونی که همیشه منتظرشم برام بیاره...

 

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده 3 پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 13:46
 

وسط پخش مستقیم فوتبال اونم " رئال مادرید و بارسلونا " خودت بگو ... !!!!

 اصلا امکان داره دم اذونی ، اذان پخش کرد ... !!!

حرفا میزنی ها...!!!!

 

بارسلونا و رئال مادرید                ذان

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

بعثت پنجشنبه نهم تیر 1390 9:51
 

خدایا

غارحرایی به من نشان بده

هرچند میدانی و میدانم که زنم و به چهل سالگی نرسیده ام...

اما تو غار حرایی نشانم بده...

                         برگزیده شدنش با من

 

پ ن: عید بعثت رسول بر عاشقان مبارک

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

کودک... چهارشنبه هشتم تیر 1390 0:13
 

برای تا ابد ماندن باید رفت...

یا به قلب کسی...

یا از قلب کسی...

 

پ ن : دلم بچه می خواد... بچه خودمو...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

 

یاد روزی که به خواستگاری "فاطمه " رفته بودم بخیر.

همان روزی که فاطمه با آن چادر یکدست سفیدش روبریم نشست و من به او از عهدمان گفتم و او باشادی تمام به سخنانم گوش داد. شوق و ذوق تمام وجودش را فرا گرفته بود که عهد چندین ساله جدم را احتمال با او کامل می کنم . عهدی که با گوشت و خون فامیل عجین شده بود .

دیگر تنها یک ساعت تا زمانی که پرستار وعده داده بود مانده بود .

ماشین را در پارکینگ پارک کردم و تصمیم گرفتم در این شب نورانی پیاده تا بیمارستان بروم . وسایلی را که فاطمه توی ساک زیبای نوزادی جمع کرده بود با خود برداشتم و با شوق و ذوق ولی بیقرار راهی بیمارستان شدم .

در راه به یاد آن عهدنامه افتادم .

دوباره برگشتم . در خانه . چراغ ها و بعد در صندوقچه قدیمی و آن عهدنامه فامیلی

با اینکه خط به خط و کلمه به کلمه آن را از بر بودم اما دوباره مرورش کردم.

نسیم بهاری می وزید...

ادامه دارد...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده 2 شنبه چهارم تیر 1390 19:58
 

جهان متمدن شده !!!

"ای خواهرم ! قبل از هر چیز استعمار از سیاهی چادر تو می ترسد ، تا سرخی خون من ...!!!"

                                                                                          (شهیدمحمدحسن جعفرزاده)

 

- خانوم ! کمیته امداد داره خونه میده ...! تو هنوز داری تو چادر زندگی میکنی ...!

«دیگه از املی آخرشی»

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

جهان متمدن شده پنجشنبه دوم تیر 1390 18:11
جهان متمدن شده

ول من نمیدونم چرا هنوز تو روضه مادرمون زهرا میگن ((یوسف بیابون گرد مدینه ))!!!

 

اصلا من نمیدونم چرا غروبای جمعه یه جوریه ...

تو میدونی؟؟؟

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

به ساعت مچی ام نگاهی کردم. ساعت بزرگ سفید دیواری بیمارستان نیز همان چیزی را گواهی میداد که ساعت بسته شده روی مچ دست چپم نشان میداد فقط با چند ثانیه اختلاف. ۳ ساعت مانده بود هنوز . آمدم کنار پنجره . چراغ های خیابان های شهر چشمک می زدند .صدای خانم پرستار هنوز در گوشم طنین داشت : ((آقای محترم ُ شما نظم اینجا رو بهم زدید . بفرمایید بیرون . تا صبح خبری نیشه . میشه تشریف ببرید خونه )) . قدم زدن و ماندن و حتی خواب در خانه آن هم به تنهایی کلافه ام کرده بود . تمام چراغ ها را روشن کرده بودم . حتی چراغ مطالعه را . مثل همیشه زیر لب با خودم حرف می زدم : ((امشب باید نور باران باشد ... ))

با اینکه وضو داشتم برای چندمین بار وضو گرفتم ... با خود می گفتم وضو نور است و تجدید وضو نور علی نور. امشب باید نور باران باشد ... 

حوله را روی صورتم گذاشتم  و دستان خیسم را روی حوله . گرمی نفسم را از روی حوله بر دستان حس کردم . صورتم را که خشک کردم چشمم افتاد به قاب عکس پدر که روی کتابخانه بود . قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد .

- ای کاش تو هم بودی امشب بابا . امشب باید نورباران باشد .

جلو رفتم . دسی روی قاب بابا کشیدم  و ردیف کتابهای کتابخانه را .

دستم روی یک کتاب ماند . نگاه کردم . همان کتابی بود که پدر بزرگ وقتی کوچک بودم برایم میخواند .

پدر بزرگ را خیلی دوست داشتم . اسمش مثل اسم من ُمهدی ُ بود . پدر بزرگ وقتی زنده بود من را می نشاند روی پایش و کتاب برایم می خواند . قران می خواند . می گفت باید معرفتمان بیشتر شود . برای آمدن آقا باید آماده شویم .

همه ی نوه ها عشق پدربزرگ بودند . اما من از همه بیشتر .

چون پسر اول و البته تنها پسرپسرش بودم. همیشه بعد از ناز و نوازش های پدربزرگ خیلی زود حرفهای عجیب او را فراموش می کردم و می رفتم سراغ بزغاله ها و بره ها .

حرف های پدربزرگ هم همه متاثر از آن عهد فامیلی بود .

هنوز وقتی یاد حرفهای پدر می افتم کمی گیج می شوم ((مهدی جان ، الان قدرت قلم کم از توانایی دیگر ندارد . بهتر است تو قلمت را قوی کن . قلم قوی هم مطالعه قوی می خواهد و سینه پردرد. ))

پدرم مرا جاهای مختلف و عجیب غریبی برده بود تا  چطور قصه نوشتن را یاد بگیرم  . توصیه های او نیز هنوز در گوشه گوشه های مخیله ام ماندگار بود ((مهدی جان . باید آماده باشیم برای آمدن آقا ...))

پدرم را خیلی زود خاک در آغوش گرفته بود ولی عهد جدهایش هنوز ادا نشده بود ...

ساعت ... ساعت چند بود ؟؟؟

ساعت مچی ام را که برای وضو گرفتن باز کرده بودم پیدا نکردم . ولی احتمالا یک ساعت مانده بود به آنچه پرستار گفته بود .

بیقرار بودم . نمی دانستم چه کنم .

پرستار گفته بود ((طبیعی است . همه بار اول همین جور هستند...))

ولی او نمی دانست . از عهد جدهایم بی خبر بود و از اینکه آخرین نفر در راه است ...

یاد روز خواستگاری ام افتادم ...

ادامه دارد...

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

این نشانه چیست؟؟؟ جمعه بیستم خرداد 1390 20:36
 

 ۲۰ خرداد ۱۳۹۰-۱۸آبان ۱۳۸۸-۱۴دی ۱۳۸۶

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |

تو باز حرف میزنی... یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 19:52
 

 خیلی وقته که جرات  اظهارنظر ندارم...

 

فک میکنم تنها فرق من و تو هم تو همین باشه!!

نوشته شده توسط بانوی بی نام  | لینک ثابت |